داستان| کوه کوچک

سعید دستش را سایبان چشمانش کرد. به کوهها نگاه کرد. بیلچه اش را برداشت و مشغول درست کردن کوه کوچکی شد. ستاره خواهر ۵ ساله سعید کنارش ایستاد و گفت: «سعید اون سیب رو ببین، چقدر قرمزه! » سعید به سیب قرمز نگاه کرد. سیب قرمز از شاخه ی بالایی آویزان بود. سعید وسط باغچه ی پدربزرگ رفت. زیر درخت س...

یکشنبه ۰۱ اسفند ۱۴۰۰

179 روز قبل
داستان | اول ایمنی

ظهر، پدر علی با یک کیسه دارو به خانه آمد. علی رفت و سلام کرد. تا چشمش به داروها افتاد با تعجب گفت: «چقدر دارو! » 

جمعه ۲۹ بهمن ۱۴۰۰

181 روز قبل
داستان| حرف های مادر و دختری

من و مادرم حر فهای مادر و دختری زیادی داریم. مثلا من همیشه درباره تربیت عروسکهایم از مادرم کمک میگیرم.

جمعه ۲۹ بهمن ۱۴۰۰

181 روز قبل

جمعه ۲۹ بهمن ۱۴۰۰

181 روز قبل

شنبه ۲۳ بهمن ۱۴۰۰

187 روز قبل
داستان| آرزوی برگ زرد

برگ زرد به پایین نگاه کرد. برگ سبز گفت: «نترس! وقت جدا شدن از درخته. »

دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۰

192 روز قبل
داستان | دوستان تخم مرغی

تخم مرغها در جاتخم مرغی یخچال نشسته بودند.

دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۰

192 روز قبل

سه شنبه ۱۲ بهمن ۱۴۰۰

198 روز قبل

سه شنبه ۱۲ بهمن ۱۴۰۰

198 روز قبل

دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۰

199 روز قبل

دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۰

199 روز قبل

یکشنبه ۱۰ بهمن ۱۴۰۰

200 روز قبل

دوشنبه ۰۴ بهمن ۱۴۰۰

206 روز قبل

دوشنبه ۰۴ بهمن ۱۴۰۰

206 روز قبل