داستان| سال تحویل پرماجرای ماهی ها

عید نزدیک بود؛ ماهی ها دورهم جمع شده بودند تا شهرشان را تمیز و مرتب کنند. هر کسی یک کاری می کرد. 

دوشنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۰

113 روز قبل
داستان |ماهی گلی خوشحال

شب وقتی بابای سعید به خانه آمد، یک پلاستیک دستش بود. پلاستیک را با لبخند به سعید داد. سعید با تعجب آن را نگاه کرد.

دوشنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۰

113 روز قبل

دوشنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۰

113 روز قبل

سه شنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۰

119 روز قبل
داستان | آسیابان و روباه زیرک

در زمانهای قدیم، آسیابانی بود. او متوجه شد که دوتا از کیسه های آردش خالی شده و مقداری آرد هم روی زمین ریخته شده است. 

سه شنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۰

119 روز قبل

چهار شنبه ۱۱ اسفند ۱۴۰۰

125 روز قبل

چهار شنبه ۱۱ اسفند ۱۴۰۰

125 روز قبل
داستان| دستبند گمشده

مادرم می گفت: «دخترم اون دستبند برای دستت بزرگه. ممکنه توی راه بیفته. بذار بزرگ تر که شدی دستت کن. »

چهار شنبه ۱۱ اسفند ۱۴۰۰

125 روز قبل

سه شنبه ۰۳ اسفند ۱۴۰۰

133 روز قبل
داستان| کمک به دیگران

نزدیک غروب، علی در حیاط آپارتمان مشغول دوچرخه سواری بود که تصمیم گرفت توی کوچه برود و در فضای بزرگ تری، دوچرخه سواری کند

سه شنبه ۰۳ اسفند ۱۴۰۰

133 روز قبل

سه شنبه ۰۳ اسفند ۱۴۰۰

133 روز قبل
داستان | جانمی جان

بچه ها داشتند توپ بازی میکردند. قطره های اشک ابری ریزه روی صورت بچه ها ریخت

دوشنبه ۰۲ اسفند ۱۴۰۰

134 روز قبل

دوشنبه ۰۲ اسفند ۱۴۰۰

134 روز قبل

یکشنبه ۰۱ اسفند ۱۴۰۰

135 روز قبل
داستان | ماشین اصلاح

برادرم وحید دو سال از من بزر گتر است. بابا نفری بیست و پنج هزار تومان به ما داد و گفت: «برید آرایشگاه سرِ کوچه و موهاتون رو کوتاه کنین ». 

یکشنبه ۰۱ اسفند ۱۴۰۰

135 روز قبل