شعر کودک

امروز فقط یه روز خیلی گرمه!

من می‌گم: «دوست داشتی دایناسورنبودی؟»

اون می‌گه: «همین که هستم خیلی خوبه».

من می‌گم: «دوست ندارم قبل از غذا دست هامو بشورم».

اون می گه: «پس منتظر حمله‌ی میکروب‌ها باش!»

من می‌گم: «خجالت می‌کشم به دایی محسن بگم خیلی دوستش دارم!»

اون می‌گه: «خجالت نداره! تا اون رو دیدی با صدای بلند بهش بگو دایی‌جون دوستت دارم!» 

من می‌گم: «امروز چه روز زشتیه!»

اون می‌گه: «امروز فقط یک روز خیلی خیلی گرمه. همین!»

حالا نمی‌دونم من راست می‌گم یا این بچه دایناسوری که تازه تو رویاهام  باهاش دوست شدم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *