باحال‌ترین‌ها

نذری تازه بابابزرگ

هر سال در ماه محرم

            بابابزرگم نذر دارد

                        من دیده‌ام توی حیاطش

                                    دیگ بزرگی می‌گذارد

 

خیلی تعجب کردم امروز

            وقتی که ما آن جا رسیدیم

                        دیگ و اجاق کوچکی را

                                    توی حیاط خانه دیدیم

 

گفته که فکر تازه‌ای کرد

            وقتی خبرها را شنیده

                        او در کنار نذرش امسال

                                    کپسول اکسیژن خریده

کبوترهای عاشق

 

بال بال میزنند

دستهای کبوترند

رو به سوی آن حرم

عاشقانه میپرند

 

خالص و زلال و پاک

مثل رود جاریاند

شور و شوق و اشتیاق

غرق بیقراریاند

 

خسته خسته میروند

تا به انتها رسند

دسته دسته میپرند

تا به کربلا رسند

پرچـم زیبـا

پرچـم زیبـا

تا محرم آمد

            مادرم، پرچم دوخت

                        نام زیبایی را

                                    رویِ آن، کمکم دوخت

بین خیاطی گفت

            قصهی عاشورا

                        دور پرچم هم زد

                                    کوکهایی زیبا

یا حسین زهرا (س)

            داشت مادر بر لب

                        در اتاق ما زد

                                    پرچمِ «یا زینب» (س)

    داستان

    بستن

    کمک بـه دیـگران

    نزدیک غروب، علی در حیاط آپارتمان مشغول دوچرخه‌سواری بود که تصمیم گرفت توی کوچه برود و در فضای بزرگ تری،
    بستن

    گلدان‭ ‬سفالی‭ ‬یا‭ ‬پلاستیکی؟

    با صدای مادرجون از خواب پریدم. مادرجون گفت: «خوب گوش کن!» صدای عباس‌آقا گل‌فروش بود که با صدای بلند می‌گفت:
    بستن

    نخ‭ ‬را‭ ‬باید‭ ‬کوتاه‭ ‬گرفت

    یکی بود، یکی نبود. خیاطی بود که شاگرد با استعدادی داشت. شاگرد مانند خیاط خیلی خوب دوخت و دوز می‌کرد،
    بستن

    بازهم‭ ‬پیترخرگوشه‭ ‬این‭ ‬بار‭ ‬2‭ ‬برابرخنده‭ ‬و‭ ‬هیجان

    حدود 3سال قبل فیلم بامزه‌ای پخش شد به نام « پیترخرگوشه».  ماجرای این فیلم درباره یک گروه خرگوش بامزه بود
    بستن

    مهم اینه دوست بمونید!

    من می‌گم: «کاشکی دوستم از این محله نمی‌رفت». اون می‌گه: «مهم اینه که با هم دوست بمونید».  من می‌گم: «دوست دارم زود جمعه بشه و بریم شهر بازی». اون می‌گه: «بهتره عجله نکنی! تا جمعه می‌تونی خیلی کارها انجام بدی».  من می‌گم: «آدم بزرگ‌ها بازی رو دوست ندارن چون بچه نیستن». اون می‌گه: «درون هر آدم بزرگی یه بچه کوچولو زندگی می‌کنه».  من می‌گم: «من بچه‌ام و فعلا نمی‌‌تونم کمکی بکنم». اون می‌گه: «اگه خوب فکر کنی کاری برای کمک کردن پیدا می‌کنی».  من می‌گم: «هیچ‌کدوم از این غذاها رو نمی‌خوام». ‌اون می‌گه: «اگه گرسنه باشی هر غذایی خوشمزه‌اس». نمی‌دونم حرف‌های من درسته یا اون بچه دایناسوری که تو رویاهام تازه باهاش آشنا شدم؟!
    بستن

    پول‌های عجیب آقای دکتر

    دکتر شیخ یکی از پزشکانی بود که در شهر ما مشهد به مردم به خصوص افراد نیازمند کمک‌های زیادی می‌کرد.
    بستن

    راه‭ ‬و‭ ‬رسم‭ ‬دوستی

    در زمان‌های قدیم یک روز دو تا از دانشمندان معروف شهر با حاکم همسفر شدند تا برای انجام کاری با
    بستن

    چی‭ ‬به‭ ‬چیه؟

    سیب‌زمینی کمی تکان خورد. خاک قلقلکش آمد. ریز خندید. سیب زمینی پرسید: «اون بیرون چه خبره؟ دلم می‌خواد ببینم، اما
    بستن

    هدیه ی جالب می مو

    آن روز صبح می‌مو از این شاخه به آن شاخه پرید و به این فکر کرد که چه هدیه‌ای می‌تواند
    بستن

    چه کنم، چه کنم؟!

    در روزگاران قدیم دو مرد با هم همسفر شدند. یکی از آن‌ها پولی همراه خود نداشت، اما دیگری پنج دینار
    بستن

    تمسـاح خـودخــواه

    در رودخانه‌‌ی اعماق جنگل، تمساح خودخواه بزرگی زندگی می‌کرد. او اجازه نمی‌داد هیچ‌کدام از جانوران جنگل به رودخانه نزدیک شوند.
    بستن

    صندلی‌ها دوست ندارن خط‌خطی بشن

    من می‌گم: «نمی‌خوام با توپم هیچ‌وقتِ هیچ‌وقت بازی کنم چون خراب می‌شه». اون می‌گه: «هر چیزی یه روز خراب می‌شه».   من می‌گم: «وای چه کیفی می‌ده روی صندلی‌های اتوبوس خط بکشیم». اون می‌گه: «اما صندلی‌ها دوست ندارن خط‌خطی بشن».   من می‌گم: «نمی‌خوام هیچ‌کدوم از گل سرهامو بدم پریا». اون می‌گه: «اما با این کارت پریا رو خوشحال می‌کنی!»   من می‌گم: «امروز از توی پارک بازم گل می‌چینم». اون می‌گه: «گل برای دیدنه نه چیدن».  نمی‌دونم حرف‌های من درسته یا اون بچه دایناسوری که توی رویاهام باهاش آشنا شدم؟!

    شعر