داستان

بستن

زیر نور مهتاب

ماه ها قبل، علی از مغازه‌ی سر کوچه ماست خریده بود و می‌خواست برگردد که سجاد را دید. او هم آمده بود خرید کند. علی و سجاد خیلی وقت بود همدیگر را ندیده بودند. آن‌ها به هم، سلام  کردند. وقتی سجاد هم خریدش را انجام داد، بیرون مغازه گرم گفت‌و‌گو شدند.
هوا تاریک و سرد بود. ناگهان صدایی شنیدند. هر دوی آن‌ها کمی ترسیدند، اما به روی خودشان نیاوردند. داشتند خداحافظی می‌کردند که دوباره صدا را شنیدند. این‌بار، صدا کمی بلندتر بود.
کنجکاو شدند که این صدای چیست؟ سجاد نگران بود و به علی گفت: «خیلی توی کوچه موندیم، بهتره برگردیم خونه». دوباره صدا را شنیدند. این‌بار انگار صدا  سوز و درد داشت. طوری‌که علی حسش کرد.
هوا تاریک‌تر شده بود و سجاد از تاریکی می‌ترسید. علی به سمت صدا رفت. سجاد هم با ترس و لرز، علی را دنبال می‌کرد.
سجاد خجالت می‌کشید به علی بگوید، ترسیده است و سعی کرد که ظاهرش را حفظ کند مبادا علی بفهمد او ترسیده است. آن‌ها به جست‌و‌جوی صدا رفتند و به صدا خیلی نزدیک شدند. علی گفت: «سجاد پیداش کردم! یه گربه‌ی کوچیکه!»
علی، حیوانات را خیلی دوست داشت و گربه را که دید خواست او را بغل کند اما یاد حرف مادربزرگش افتاد که به او گفته بود: «مراقب سلامتی ات باش و از چیزهایی که فکر می‌کنی ممکنه مریضت کنن یا آلوده باشن، دوری کن».
در همین هنگام پدر سجاد و علی که نگران شده بودند، به کوچه آمدند. آن‌ها بچه‌ها را دیدند و پیش آن‌ها رفتند. بابای علی گفت: «قرار بود سریع برگردی خونه». علی گفت: «ببخشید‌. این بچه گربه حواس‌مون رو پرت کرد».
پدر علی نگاهی به بچه گربه انداخت و گفت: «حتما گرسنه‌اس، بیا بریم براش غذا بیاریم». سجاد گفت: «شاید تشنه هم باشه، منم میرم براش شیر یا آب بیارم».
علی و سجاد همراه پدرهایشان به خانه رفتند، اما خیلی زود برگشتند. گربه کوچولو آن‌شب خوشحال و سیر شد. شب‌های بعد هم علی و سجاد گربه کوچولو را فراموش نکردند و برایش غذا آوردند. گربه کوچولو هم هر شب با میومیو کردن از آن‌ها تشکر می‌کرد.
بستن

راننده اتوبوس پر انرژی

امشب که بابایی به خانه آمد حوصله نداشت. البته بابایی من خیلی مهربان است و هیچ وقت با من بداخلاقی نمی کند. اما بعضی وقت ها که از سر کار می آید اولش کمی ناراحت است. فکر کنم دوباره چند نفر «من کارت» نزده باشند، شاید هم درخواست پیاده شدن خارج از ایستگاه را داشتند. بعضی‌ها هم ماسک نمی زنند. حتی ممکن است با بابایی بداخلاقی کرده باشند. البته بابایی در جواب سوال من که می پرسم چرا ناراحتی؟ می گوید چیز مهمی نیست. یک چای می نوشد و شروع می کند با من به بازی کردن. راستی بابای مهربان من راننده اتوبوس است و من دوست دارم همیشه سرحال و پرانرژی باشد.  
بستن

گفت ‎و گوی سوزن و پیراهن

پیراهن که پاره شده ‎بود، داشت توی دست ‎های خیاط دوخته می ‎شد و حسابی دردش می‌ آمد. وقتی کار خیاط تمام شد و آن را کناری گذاشت، پیراهن به سوزن گلایه کرد: «ببین همه بدنم از دست تو زخم شده. کار تو سوراخ ‏سوراخ کردن دیگرانه و خوشت میاد که به پهلوی ما پیراهن‎ های بیچاره فرو بری». سوزن گفت: «دوست عزیزم! کار من دوختن پارگی ‎هاست. هیچ پیراهنی بدون تحمل درد من، پیراهن نمیشه. تو زیبا هستی ولی این زیبایی بدون کمک من، به ‎دست نمیاد. بگو ببینم دلت می‎ خواست درز و شکاف ‎هات تعمیر نمی ‎شد؟» پیراهن جواب داد: «البته که نه ولی...»، سوزن ادامه داد: «چیزهای خوب از دلِ سختی ‎ها بیرون میان. شکوفه زیبا در فصل بهار رو دیدی؟ شکوفه برای رشدکردن، برف و بارون ‎های سخت رو پشت ‎سر گذاشته‎. سنگ‎ های گران‎ بهای کوه ‎ها رو دیدی که نگین انگشتر آدم ‎ها میشن؟ این سنگ‎ ها، سال‎ های زیادی گرما و سرما رو تحمل کردن».  
* این حکایت را خانم «پروین اعتصامی» به شعر سروده ‎است و ما آن را به زبان ساده بازنویسی کرده ‎ایم.
** دوست من! می‎ توانی بگویی این بیت که از اصل شعر «سوزن و پیراهن» انتخاب شده، مربوط به کدام قسمت از حکایت است؟
وگرنه بی‎ سبب از دست من چه می‎ نالی
 ندیده زحمت سوزن کدام پیرهن است؟
بستن

مـوروچ تنبله

چند روزی بود که شته‌ها به باغچه حمله کرده بودند. فرمانده‌ی مورچه‌ها با صدای بلندگفت: «برای حمله به شته ها؛ آماده؟ حرکت به جلو. یک. دو. سه. چهار». اما موروچ به جای جلو رفتن، عقب رفت و گفت: «خودم تنهایی می‌تونم شته‌ها را نابود کنم».
 بعد زیرسایه ی یک برگ لم داد و گفت: «آخیش!» هنوز هیچی از آخیش گفتنش نگذشته بود که فریاد کشید: «وای نه! شته‌ها به این‌جا هم رسیدن!»
 روی برگ رفت و گفت: «از این‌جا برین». اما شته‌ها جوابی ندادند و برگ‌ها را ریزریز خوردند.
موروچ با صدای بلند گفت: «مگه با شما نیستم؟!» شته‌ها به او نگاه کردند و گفتند: «بی خیال!» موروچ با فریاد گفت: «از این‌جا برین تا بیرونتون نکردم».
شته‌ها خندیدند. موروچ را بالای دست‌هایشان بلند کردند و روی زمین انداختند. بعد دوباره مشغول خوردن برگ شدند. موروچ با عصبانیت به بالا نگاه کرد. دست و پاهایش را تکاند و گفت: «فسقلی‌ها چقدر هم زور دارن».
و دوباره از ساقه بالا رفت و برگ را تکان داد. اما برگ تکان نخورد. شته‌ها با هم بالا و پایین پریدند. ساقه محکم تکان خورد و موروچ باز هم روی زمین افتاد.
موروچ زیر برگ نشست وکمی فکر کرد و گفت: «آهان! باید تنها گیرشان بیاورم». اما هر چقدر منتظر ماند هیچ کدام ازشته‌ها تنها نشدند. موروچ غصه خورد و آه کشید، یکهو صدای فرمانده را شنید.
«مورچه ها آماده! برای کمک به موروچ.  حرکت به جلو. یک، دو، سه، چهار».
بستن

ردیف اول کلاس

فیلی‌ وقتی به مدرسه رسید، اولین نفر پشت در کلاس ایستاد. وقتی بچه‌ها را دید خودش را به در چسباند تا مبادا کسی قبل از او وارد کلاس‌ بشود. توی کلاس، فیلی و خرسی ردیف اول نشستند. خانم زرافه به بچه‌ها گفت، یکی یکی اسم خودشان را با صدای بلند بگویند، تا با هم آشنا شوند. فیل کوچولو گفت: «من فیلی هستم.» خرس کوچولو گفت: «من خرسی هستم.» موش کوچولو که ردیف دوم پشت فیلی نشسته بود، گفت: «من موشی هستم.» خانم معلم سرش را این طرف و آن طرف برد و گفت: «اما من تو رو نمی‌بینم!» موشی گفت: «اجازه خانم، من هم شما رو نمی‌بینم.» خانم زرافه پرسید: «بچه‌ها چرا من و موشی نمی‌تونیم همدیگه رو ببینیم؟» فیلی گفت: «چون من جلوی موشی هستم.» خانم زرافه گفت: «فیلی، تو چرا دوست داری ردیف جلو بشینی؟» فیلی گفت:« چون ردیف اول جای بچه‌های زرنگه! من می‌خوام زرنگ کلاس باشم تا مثل شما یک خانم معلم بشم.» خانم زرافه گفت: «اما من وقتی مثل شما به مدرسه می‌رفتم، به خاطر گردن بلندم، هیچ وقت نتوانستم ردیف اول بشینم.» بچه‌ها خندیدند.
خانم معلم گفت: «برای زرنگ کلاس شدن، باید خوب به حرف‌های من گوش کنی و هر چیزی رو که نفهمیدی و یاد نگرفتی، از من بپرسی. حالا به من اجازه میدی تا جایی مناسب برای تو انتخاب کنم؟» فیلی گفت: «بله!» کیفش را برداشت و از نیمکت بیرون آمد.
بستن

پیک‌نیک در خانه

خرسک با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شد. او هیچ وقت نتوانسته بود با دوستانش به گردش برود، چون همیشه دیر سر قرار می‌رسید. برای همین دیشب ساعت‌اش را کوک کرده بود تا به موقع از خواب بیدار شود.
خرسک بعد از شستن دست و صورتش سراغ سبد پیک‌نیک‌اش رفت، اما داخل سبد خالی بود. خرسک یادش آمد دیشب یادش رفته سبدش را آماده کند. خرسک با عجله سراغ زیراندازش رفت که زیر تختش بود. آن را برداشت و داخل سبدش گذاشت. او تا نزدیک در رفت اما یادش آمد عسل‌هایی را که برای دوستانش کنار گذاشته بود، برنداشته است. خرسک برگشت و ظرف عسل را برداشت و داخل سبد گذاشت. خرسک تا جلوی در رفت که باز یادش آمد توپ قرمزش را که به موشی قول داده بود به گردش ببرد، برنداشته است. خرسک سراغ اسباب‌بازی‌هایش رفت و توپ رابرداشت و داخل سبد گذاشت.
خرسک در را باز کرد اما دید دارد باران می‌آید، برای همین با ناراحتی در را بست. چند لحظه بعد صدای درآمد. خرسک در را باز کرد و موشی و لاکی و میمونک را دید که سبد به دست داخل شدند. موشی گفت: «ماخیلی منتظرت موندیم، تا این  که بارون گرفت». میمونک سبدش را زمین گذاشت و گفت: «ما فکر کردیم تو باز هم خواب موندی». لاکی گفت: «برای همین برای گردش خونه‌ی تو رو انتخاب کردیم».
خرسک با لبخند گفت: «چه فکرخوبی!» و زیراندازش را پهن کرد. وقتی خرسک با دوستانش مشغول عسل خوردن شدند، تمام ماجرا را برای آن‌ها تعریف کرد.
بستن

قهر و آشتی

ترلان حسابی دلتنگ رومینا بود. یادش نمی‌آمد دعوایشان سر چه بود. اما هر چه بود، ارزش این همه ناراحتی و دوری را نداشت. توی این مدت حتی تلفنی با هم صحبت نکرده بودند. او و رومینا از کلاس اول تا حالا با هم بودند. وقتی سال سوم پای ترلان شکست، رومینا هر روز بعد از مدرسه به خانه‌ی آن‌ها می‌‌رفت و درس‌ها را به ترلان می‌گفت تا او از کلاس عقب نماند. ترلان هم همیشه هوای رومینا را داشت و در درس ریاضی به او کمک می‌کرد. ترلان دلش می‌خواست رومینا آن دعوا را فراموش کند و دوباره با هم دوست باشند. برای همین تصمیم گرفت چیزی را که رومینا دوست دارد به او هدیه دهد، یک گل سر سبز رنگ با حاشیه طلایی. ترلان و رومینا سال گذشته، هر روز موقع برگشتن از مدرسه به خانه وقتی از جلوی لوازم تحریری می‌گذشتند، چند لحظه‌ای می‌ایستادند و گل سرهای پشت ویترین را تماشا می‌کردند و هر دو آن گل سر را دوست داشتند. ترلان تصمیم گرفت بعد از ظهر همراه مادرش برود و آن گل سر را بخرد که در زدند. ترلان در را باز کرد. رومینا بود که با خجالت به او سلام کرد و کادوی کوچکی را از کیفش درآورد و به ترلان داد. روی کادو نوشته بود :«تقدیم به بهترین دوستم». ترلان تشکر کرد و هدیه را گرفت و کاغذ کادو را باز کرد. یک گل سر سبز رنگ بود با حاشیه‌ی طلایی.
بستن

پیچولوزون

پیچولوزون از پروانه کوچولو پرسید: «چرا ناراحتی؟» پروانه گفت: «باغچه‌مون داره خشک می‌‌شه، آخه چند تا سنگریزه جلوی آب رو گرفتن».
پیچولوزون پرسید: « خوب چرا سنگریزه‌ها رو برنمی‌دارین؟!» پروانه جواب داد: «این یکی می‌گه اون یکی برداره. اون یکی هم می‌گه این یکی برداره. خودم هم زورم نرسید. حالا اومدم تا از حشرات باغچه‌ی شما کمک بخوام، اما کسی با من نمیاد».
پیچولوزون گفت: «من میام». پروانه با ناراحتی گفت: «اما تو، تا به سنگریزه‌ها برسی باغچه خشک می‌شه».
پیچولوزون پرسید: «باغچه‌تون کجاست؟»  پروانه روی جوی آب بال زد و گفت: «آخر همین جوی».
پیچولوزون کمی فکر کرد و بعد با صدای بلند گفت: «یوهو! فهمیدم!» یک برگ را با دهانش کشاند و نزدیک آب گذاشت. پروانه گفت: «قایق سواری! چه فکرخوبی! اما تو خیلی کوچولویی و زورت به سنگریزه‌ها نمی‌رسه».
پیچولوزون گفت: «تو باید بالای قایق باشی، منم با شاخک‌هام محکم پاهات رو بگیرم تا قایق تندتر بره». پروانه با تعجب پرسید: «این‌جوری که زورت زیاد نمی‌شه!»
پیچولوزون چشمکی زد و گفت: «یک کم صبر کن!» و برگ را توی آب انداخت و روی آن نشست و پاهای پروانه را گرفت. پروانه تندتند بال زد.
قایق رفت تا این‌که به نزدیک سنگریزه‌ها رسید. پیچولوزون پاهای پروانه را رها کرد و محکم به سنگریزه‌ها خورد. بوممممب! وبه این طرف پرتاب شد، سنگریزه‌ها هم به آن طرف.
پیچولوزون به بیرون سرک کشید. به جوی آب و به سنگریزه‌ها نگاه کرد و بعد به پروانه لبخند زد.
جوی آب با سرعت به سمت باغچه حرکت می‌کرد.
بستن

آش نخورده و دهان سوخته

در روزگاران گذشته مرد پارچه‌فروشی شاگردی به نام محمود داشت. محمود هر روز شیشه‌های مغازه را پاک می‌کرد تا پارچه‌های رنگارنگ از پشت شیشه بهتر دیده شود. جلوی مغازه را هم آب‌وجارو می‌کرد. یک‌روز احمد پسر مرد پارچه فروش دوان‌دوان به مغازه آمد. احمد نفس‌نفس می‌زد. آب دهانش را قورت داد و گفت: «بابام مریض شده، گفت مغازه رو ببند، برو طبیب بیار».  محمود مغازه را بست و به دنبال طبیب رفت. طبیب بعد از معاینه، دارو نوشت. محمود به داروخانه رفت و دارو را خرید. به خانه‌ که رسید، بوی آش همه‌جا پیچیده بود. محمود دارو را داد و خواست برود، احمد گفت: «مامانم آش پخته، پیش‌مون بمون». محمود این پا و آن پا کرد. مامان گفت: «حرف احمد رو زمین ننداز». محمود نشست. احمد رفت دستش را بشوید. مامان سفره را پهن کرد، کاسه‌های آش را گذاشت و به آشپزخانه رفت. روی آش با پیاز، نعناع داغ فراوان و کشک تزیین شده بود. محمود آب دهانش راه افتاد اما چون خجالت می‌کشید فکر کرد بهانه‌ای بیاورد و ناهارش را ببرد. دستش را زیر چانه‌اش گذاشت، یک‌دفعه اکبر آقا آمد، تا چشمش به محمود افتاد گفت: «دهانت سوخت؟ پسر خوب چرا صبر نکردی، آش سرد بشه؟» همسرش با قاشق‌ها از راه رسید و گفت: «مرد این چه حرفی است می‌زنی؟ آش نخورده و دهان سوخته؟ من که تازه قاشق‌ها رو آوردم!» از آن ‌به بعد، وقتی کسی را متهم به کاری کنند که آن را انجام نداده باشد، می‌گویند: «آش نخورده و دهان سوخته».
بستن

شاخماه منظم می‌شود

شاخماه داد زد: «مامان چهار تا از کفشام نیست. عجله دارم. می‌خوام برم با دوستام بازی کنم». مادر که در حال خشک کردن چهار تا دستش بود، گفت: «پسرم! چرا مثل ما، همه‌ی کفش‌هات رو کنار هم نمی‌ذاری؟!» 
شاخماه، شاخک شبیه ماهش را با دو دست گرفت. کلافه روی تختش نشست و گفت: «همین یک‌بار برام پیدا کنین. دفعه‌ی بعد مرتب می‌ذارم.»
مادر داشت اطراف اتاق را می‌گشت که پدر از بیرون آمد. دو تا کفش لنگه به لنگه دستش بود. مادر پرسید: «اینا دیگه چیه؟!» پدر شاخکش را خاراند و جواب داد: «اینا توی فضا در حرکت بود. به شیشه‌ی سفینه خوردند». 
شاخماه دو تا از دستانش را به هم زد و با خوشحالی گفت: «آخ‌جون! کفشای من هستن. بقیه‌اش کجاس؟!» پدر چهار تا ابروشو توی هم گره کرد و گفت: «بقیه رو توی فضا باید پیدا کنی! کفشاتو بیرون در می‌ذاری؟!» شاخماه سرش را پایین انداخت و گفت: «ببخشید! دفعه‌ی بعد این کار رو نمی‌کنم».
صدای در آمد. پدر در را باز کرد. همسایه لنگه کفشی که در دستش بود، نشان داد و با ناراحتی پرسید: «این برای شماست؟!» پدر به شاخماه نگاه کرد. شاخماه سلام کرد و کفش را گرفت. همسایه با صدای بلند گفت: «نزدیک بود پرنده‌ام زخمی بشه. داشت پرواز می‌کرد که این کفش به سرش خورد».
شاخماه معذرت‌خواهی کرد. از خانه بیرون رفت. نمی‌دانست لنگه‌ی دیگر کفشش کجاست. به فضا خیره شده بود. لنگه کفشی از جلوی چشمش رد شد. شاخماه با خوشحالی گفت: «آخ‌جون! کفشم».
یک طناب به خودش بست. سر دیگر طناب را به درخت بست. وارد فضا شد و کفش را به زحمت گرفت. شاخماه به خانه برگشت. جعبه‌ی بزرگی برداشت. آن را چهار قسمت کرد. جعبه را گوشه‌ی اتاقش گذاشت. شب شده بود و او دیگر نمی‌توانست بیرون برود و با دوستانش بازی کند.
شاخماه همه‌ی کفش‌هایش را توی جعبه گذاشت. خیالش راحت بود که فردا می‌داند کفش‌هایش کجاست و به موقع برای بازی می‌رود. غذایش را خورد و خوابید.
بستن

لباس عید

پنجره اتاق زهرا باز بود. نسیم بهاری توی اتاق پیچید. بلوز سبز توی کمد نفس عمیقی کشید و گفت: «به‌به! بوی بهار را حس می‌کنم.» پیراهن صورتی گفت: «وای که چقدر دلم می‌خواد زودتر عید بشه و زهرا منو بپوشه». بلوز سبز جواب داد: «چه خوب که لباس امسال او هستی. من هم لباس پارسال زهرا هستم». پیراهن صورتی لبخند زد و گفت: «امیدوارم دوستان خوبی برای هم باشیم». بلوز سبز با مهربانی جواب داد: «فکر نمی‌کنم فرصت بشود. هرسال همین موقع‌ها زهرا بعضی لباس‌های قشنگش را به دخترخاله یا دخترعموی کوچکترش هدیه می‌ده».
 پیراهن صورتی می‌خواست چیزی بگوید که در کمد باز شد. دستی شلوار لی را توی کمد گذاشت و در را بست. شلوار لی کمربندش را جابه‌جا کرد. بعد به صورتی نگاه کرد و گفت: « صورتی آماده شو که باید بری.» صورتی با تعجب پرسید: «کجا؟» شلوار لی جواب داد: «خونه‌ی بچه‌ای که به لباس عید نیاز داره.» بلوز سبز با تعجب گفت: «اما صورتی لباس جدید زهراست». شلوار لی خندید: «زهرا امسال تصمیم گرفته لباس‌های جدیدش رو هدیه بده، چون هنوز لباس‌هایی که اندازه‌اشه، به قدر کافی نو هستن». صورتی با خوشحالی تورهای توپ توپی‌اش را تکان داد و گفت: «از این بهتر نمی‌شه».
بستن

گواهی درخت

روزی دو مرد برای داوری به محکمه رفتند. اولی رو به قاضی کرد و گفت: «مدتی پیش پولی را نزد این مرد به امانت گذاشتم. حالا او انکار می‌کند و از دادن آن امتناع* می‌ورزد.» قاضی پرسید: «پول را کجا به او دادی؟» و مرد جواب داد: «پای فلان درخت.» پس قاضی از مرد خواست تا به سراغ درخت برود و دو برگ تازه از آن را برای گواهی به نزد او آورد تا آن دو برگ حقیقت را بیان کنند. مرد مدعی رفت و قاضی به بررسی سایر شکایات مشغول شد. پس از گذشت زمانی همچنان که قاضی سرگرم امور بود از مرد دوم که ماجرای پول را انکار کرده بود پرسید آیا اولی به آن درخت رسیده است؟ دومی جواب داد: «نه، نرسیده است.» با شنیدن این جواب، بلافاصله قاضی رو به مرد کرد و گفت: «اگر او پولی به تو نداده است، پس تو از کجا می‌دانی درخت کجاست و آیا او رسیده است یا خیر؟» دومی که تازه فهمید خودش را رسوا کرده‌است با شرمندگی و خجالت به گناه خود اقرار* کرد. هنگامی که مرد اولی به همراه بر‌گ‌ها بازگشت قاضی به او گفت: «برگ‌های تو پیش از آمدن گواهی دادند و اکنون پول تو در اختیارت است».
منبع: قابوس نامه

شعر

آخرین مطالب