باحال‌ترین‌ها

عشق‭ ‬محمد(ص)

یک شب میان آسمانها

مهتاب زیبا میدرخشید

نوزاد ناز آمنه چون

نیلوفری در باغ خندید

خندید و از عطر صدایش

پر شد زمین و آسمانها

تابید نور آسمانیش

در شهر و در هر جای دنیا

هفت آسمان هم با خبر شد

از عطر او وقتی که آمد

آن شب نگاه آسمان شد

لبریز از عشق محمد(ص)

دلتنگ مدرسه

چه بی‎اندازه دلتنگم

برای آن در و دیوار

چه بی‎صبرانه مشتاقم

برای لحظه‎ی دیدار

 

به گوشم کاش می‎آمد

دوباره آن صدای زنگ

به چشمم کاش می‎دیدم

به دیوارش گل خوش‎رنگ

دوباره کاش می‎بودم

کنار همکلاسی‎ها

حیاط مدرسه می‎شد

قرار همکلاسی‎ها

 

دعا کردم: «خدای من

تو دردم را مداوا کن

تو خوب و مهربان هستی

جهان را بی کرونا کن»

جشن مهربانی

دفتر و مداد را

            مادرم خریده است

                        کاغذ و کتاب را

                                    روی میز چیده است

من نگاه کردم و

            در تعجبم چرا

                        این که او خریده است

                                    هر وسیله را دو تا

گفت مادرم به من

            وقت درس‌خوانی است

                        ماه مهر آمده

                                    جشن مهربانی است

این طرف برای تو

            آن طرف برای اوست

                        کادو می‌کنی و بعد

                                    هدیه می‌کنی به دوست

    داستان

    بستن

    حکایت

    کاری که با ده قبلی کردم! درویشی به روستایی رفت. عده‌ای از اهالی روستا  را دید که سر میدان جمع
    بستن

    هر چیزی یه روز تموم می‌شه!

      من می‌گم: «دوست ندارم از مداد رنگی‌هام استفاده کنم چون تموم می‌شن!» اون می‌گه: «هر چیزی یه روزی تموم می‌شه»   من می‌گم: «دوست دارم مثل برادر دوستم حرف بزنم» اون می‌گه: «بهتره مثل خودت حرف بزنی»   من می‌گم: «دوست ندارم کسی روی میز تحریرم خط بکشه! گفته باشم». اون می‌گه: «پس چرا یواشکی روی میز تحریر دوستت خط کشیدی؟»   من می‌گم: «من فقط حرف‌های این یکی دوستم رو به اون یکی دوستم گفتم همین!» اون می‌گه: «خب به این کار می‌گن خبرچینی»   من می‌گم: «هر وقت که گفتم باید بخوابی! فهمیدی؟» اون می‌گه: «هر وقت که خوابم بیاد می‌خوابم». نمی‌دونم حرف‌های من درسته یا اون بچه دایناسوری که توی رویاهام تازه باهاش آشنا شدم!
    بستن

    دستبند گمشده

    دستبند گمشده مادرم می گفت: «دخترم اون دستبند برای دستت بزرگه. ممکنه توی راه بیفته. بذار بزرگ تر که شدی
    بستن

    خوشحالم‭ ‬که‭ ‬خوشحالی

    زرافه لکه‌های تیره‌ی بدنش را شست. بعد روی سنگ پهن‌شان کرد تا خشک شوند. باد هو کشید. بو کشید و
    بستن

    نخود‭ ‬آش‭ ‬نذری

    نخودی روی بوته چسبیده بود. از پشت پرده‌ی سبز آرام پرسید: «این صداها چیه؟ چه خبر شده؟» نسیم گفت: «دارن
    بستن

    دختر نامرئی

    ایزابل بلوز مورد علاقه‌اش را پوشید.‌ پشت پنجره رفت و به بیرون چشم دوخت. هوا سرد بود و برف شدیدی
    بستن

    قاصدک مهربان

    قاصدک از ساقه‌اش جدا شد. توی آسمان پرواز کرد. از بالا به دشت زیبا نگاه کرد. کنار گل سرخ رفت
    بستن

    دم سیاه خبرچین

    دم سیاه یک جوجه کلاغ شیرین و بازیگوش است که یک روز با اجازه مادرش برای بازی با دوستش بچه سنجاب به خانه آن ها رفت. حین بازی خانم سنجاب پیش آن ها آمد و به او گفت: « خب دم سیاه چه خبر؟ خانم کلاغه خوب هستن؟» دم سیاه جواب داد:« بله خوب هستن، خبر تازه این که صبح بابام به مامانم گفت...» اما هنوز حرف دم سیاه کامل نشده بود که خانم سنجاب گفت: «دم سیاه جون وقتی یک نفر ازت می پرسه چه خبر؛ یعنی می خواد بدونه حال پدر و مادرت خوبه یا نه، لازم نیست واقعا اتفاق های خونه تون رو به دیگران بگی.» دم سیاه با تعجب پرسید:« آخه چرا؟ مگه شما دوست مامان من نیستین؟ » خانم سنجاب جواب داد:« چرا هستم، اما هر اتفاقی که در یک خانواده میفته مربوط به اعضای همون خانواده است؛ خانم کلاغه اگه بخواد من چیزی رو بدونم خودش به من می گه» سنجاب کوچولو از مادرش پرسید: «مامان جون  پس در جواب چه خبر چه چیزهایی رو باید بگیم؟» خانم سنجاب شروع کرد به گفتن چیزهایی که بچه ها باید خارج از خانه بگویند و چیزهایی که نباید بگویند. دوستان آبنباتی شما هم با پدر و مادرتان در این باره صحبت کنید. چه موضوعاتی را نباید به هیچ کس بگوییم؟ چه چیزهایی را می شود به نزدیکانی مثل مادربزرگ یا خاله بگوییم؟
    بستن

    خیار نگو، زهرمار بگو

    در روزگاران قدیم حاکم ثروتمندی زندگی می کرد که غلام وفادار و زحمتکشی داشت که کارهای او را انجام می‌داد.
    بستن

    مثـل روز اول

    یک صندلی جدید به اتوبوس اضافه کردند. صندلی‌ای با رنگ آبی کم رنگ، همراه با گل‌های ریز و درشت. صندلی
    بستن

    کمک بـه دیـگران

    نزدیک غروب، علی در حیاط آپارتمان مشغول دوچرخه‌سواری بود که تصمیم گرفت توی کوچه برود و در فضای بزرگ تری،
    بستن

    گلدان‭ ‬سفالی‭ ‬یا‭ ‬پلاستیکی؟

    با صدای مادرجون از خواب پریدم. مادرجون گفت: «خوب گوش کن!» صدای عباس‌آقا گل‌فروش بود که با صدای بلند می‌گفت:

    شعر