داستان

    بستن

    لاکی لاکش را نمی‌خواست

    کنار دریاچه‌، لاکی با مادرش زندگی می‌کرد. لاکی برخلاف لاک‌پشت‌های دیگر می‌توانست لاکش را دربیاورد. هوا گرم بود. لاکی لاکش را درآورد و رفت کنار دریاچه. مامان لاک‌پشت لاکی را دید و پرسید: «پس لاکت کو؟» لاکی جواب داد: «مامان من لاکم رو نمی‌خوام. بدون لاک، راحت‌ترم.» مامان شروع به توضیح دادن کرد: «لاک برای محافظت از ما در برابر دشمن...» لاکی نگذاشت حرف مادرش تمام شود و رفت. به دوستش لاکو رسید. لاکو ترسید و پرسید: «تو کی هستی؟» لاکی جواب داد: «منم لاکی، نشناختی؟» لاکو‌ با تعجب پرسید: «پس لاکت کو؟» لاکی جواب داد: «بدون لاک راحت‌ترم! خیلی کیف داره!» ماری به‌طرف‌شان خزید. لاکو درون لاکش رفت. اما لاکی نتوانست فرار کند. لاکش هم نبود که داخل آن خودش را مخفی کند. مار کم‌کم به او نزدیک ‌شد. یک‌دفعه خارپشت از راه رسید. خودش را گلوله کرد و به مار نزدیک شد. مار ترسید و به‌ ناچار از لاکی دور شد. خارپشت گفت: «اگه من نمی‌رسیدم که...» لاکی گفت: «پس مامان راست می‌گفت! باید حرفش رو گوش می‌کردم. ممنونم خارپشت جون.» در همین موقع مامان لاک‌پشت با لاک از راه رسید. لاکی زود لاکش را پوشید. به‌طرف لاکو رفت و گفت: «لاکو بیا بیرون؛ مار رفت. بریم دریاچه، آب‌تنی کنیم؟»  لاکو‌ سرش را از لاک‌بیرون آورد و گفت: «بریم...» راه افتادند. بین راه، هر جا که به چیز مشکوکی برمی‌خوردند، بلافاصله داخل لاکشان فرومی‌رفتند.
    بستن

    لحاف‭ ‬سوم

    روزی مردی خانهی دوست فقیرش مهمان شد و شب را آنجا خوابید. نیمه شب از سوز سرما بیدار شد و از دوستش خواست تا لحافی به او بدهد. صاحبخانه که جز حصیری کهنه در خانه نداشت، همان را روی مهمان انداخت. مدتی گذشت و مرد که همچنان سردش بود تقاضای لحافی دیگر کرد. این بار صاحبخانه نردبانی آورد و روی حصیر گذاشت. مهمان که از شدت سرما نمیتوانست سرش را از زیر حصیر بیرون بیاورد برای بار سوم لحافی دیگر خواست. صاحبخانه تشت پر آبی که گوشهی خانه بود برداشت و همان را روی نردبان گذاشت. مهمان همچنان میلرزید و آبی که از اطراف تشت بیرون میریخت او را خیس میکرد. پس این بار گفت: لحاف سومی را بردار که خیلی گرمم شد و خیس عرق شدم.          کلیات عبید زاکانی
    بستن

    پادشاه‭ ‬نادان

    در زمانهای قدیم پادشاهی بود که دوست داشت به هر چیزی که میخواست، دست پیدا کند. یک شب که چشمش به ماه افتاد، با خودش گفت: «دوست دارم این ماه را در قصرم نگه دارمبا این فکر بلافاصله به وزیرش دستورداد تا ماهرترین نجار شهر را به قصر بیاورند. وقتی نجار به قصر آمد، پادشاه گفت: «باید نردبانی از چوب بسازی تا من به بالای آن بروم و ماه را از آسمان به زمین بیاورم». نجار گفت: «اگر بخواهیم نردبانی به این بزرگی بسازیم باید تمام درختهای جهان را قطع کنیم و این امکانپذیر نیست». پادشاه کمی فکر کرد وگفت: «کار دیگری میکنیم». سپس به وزیردستور داد تمام مردم شهر صندوقهای چوبیشان را به حیاط قصر بیاورند و روی هم بچینند تا دست پادشاه به ماه برسد. اولین صندوق چوبی که به حیاط پادشاه رسید، خیلی بزرگ و بلند بود. مردم تمام صندوقهای خود را آوردند و در حیاط قصر روی هم گذاشتند. آنوقت پادشاه به کمک مردم به بالای صندوقها رفت و دستش را به طرف ماه دراز کرد  اما دستش باز هم به ماه نرسید. پادشاه که داشت عصبانی میشد ناگهان فکری به کلهاش زد و از همان بالا به طرف وزیر فریاد زد: «هرچه زودتر به کمک مردم اولین صندوق چوبی را که زیر همه صندوقهاست به بالا بفرستید تا من روی آن بروم؛ مطمئنم که اینبار ماه را خواهم گرفت». وزیر و نجار از ترس پادشاه حرفش را گوش کردند و همین که اولین صندوق را از زیر صندوقهای دیگر بیرون کشیدند، پادشاه از همان بالا با سر به زمین افتاد.                 برگرفته از لطایف الطوایف  
    بستن

    کی‭ ‬برنده‭ ‬شد؟

    روباه و خرگوش میخواستند با هم مسابقه بدهند. مسابقه از جای درخت گردو شروع و جای درخت موز تمام میشد. حیوانات جنگل برای تماشای مسابقه آمده بودند. تعدادی در خط شروع و تعدادی در خط پایان ایستاده بودند. روباه میدانست خرگوش به نظافت جنگل خیلی اهمیت میدهد، برای همین نقشهی بدی کشیده بود. مسابقه شروع شد و روباه و خرگوش شروع به دویدن کردند. روباه در بین راه مدام زباله میریخت. خرگوش که زبالهها را میدید، آنها را جمع میکرد و یک سطل زباله آن اطراف پیدا میکرد تا آنها را در سطل زباله بریزد و بعد که خیالش راحت میشد جنگل کثیف نیست، به دویدن ادامه میداد. این کار روباه باعث شده بود خرگوش از روباه عقب بماند. روباه داشت به خط پایان نزدیک میشد و همانطور زباله میریخت. میمون کوچولو بالای درخت نشسته بود، موز میخورد و مسابقه را تماشا میکرد. میمون کوچولو حوصله نداشت تا نزدیک سطل زباله برود. برای همین، مثل روباه زباله اش را روی زمین جنگل انداخت. چیزی نمانده بود که روباه به خط پایان برسد که یکدفعه پایش روی پوست موزی که میمون کوچولو انداخته بود، رفت و لیز خورد. پای روباه زخمی شد. او نمیتوانست پایش را تکان بدهد. میمون کوچولو ترسید و قایم شد. چند لحظه بعد، خرگوش که همه مسیر را تمیز کرده بود از راه رسید. خرگوش چشمش به پوست موز و روباه افتاد. پوست موز را برداشت و در سطل زباله انداخت. بعد هم به روباه کمک کرد و او را تا خط پایان برد تا از دوستانش بخواهد که دکتر را صدا کنند.
    بستن

    دوستی خاله خرسه

    در روزگاران قدیم پیرمردی در روستایی زندگی می‌‌کرد. این پیرمرد از مال دنیا همه‌‌چیز داشت ولی خیلی تنها بود. یک روز که دل پیرمرد از تنهایی گرفته بود به سمت کوه رفت. در میان راه یک خرس را دید که ناراحت است. از او علت ناراحتیش را پرسید. خرس جواب داد: «دیگه پیر شدم، بچه‌‌هام بزرگ شدن و منو ترک کردن، برای همین  خیلی تنها هستم». پیرمرد هم داستان زندگی‌‌اش را برای خرس گفت و تصمیم گرفتند با هم دوست شوند. مدت‌‌ها گذشت و به‌‌خاطر محبت‌‌های پیرمرد، خرس علاقه زیادی به او پیدا کرد؛ طوری که وقتی پیرمرد می‌‌خوابید خرس با یک دستمال مگس‌‌های اطراف او را می‌‌پراند تا مزاحم خوابش نشوند. یک روز که پیرمرد خوابیده بود، چند مگس سمج روی صورت پیرمرد نشستند و از روی صورت پیرمرد  دور نمی شدند.خرس که دید مگس‌‌ها بی‌‌خیال صورت پیرمرد نمی‌‌شوند ناراحت شد و با خودش گفت: «الان بلایی سرتون میارم که دیگه دوست عزیز منو اذیت نکنین». پس نگاهی به اطراف کرد و چشمش به یک سنگ بزرگ افتاد، سنگ را برداشت و مگس‌‌ها را که روی صورت پیرمرد نشسته بودند نشانه گرفت. بعد هم سنگ را محکم کوبید روی صورت پیرمرد تا مگس‌‌ها را تنبیه کند در حالی که صورت پیرمرد را داغان کرد.کم کم این داستان تبدیل به یک ضرب‌‌المثل شد و هر وقت کسی از سر محبت اما با نادانی موجب اذیت دوستش می‌‌شود می‌‌گویند دوستی‌‌اش مثل خاله خرسه است.
    بستن

    رویای رنگی

    پدر سینا مریض شده بود و نمی‌توانست درآمدی داشته باشد؛ برای همین سینا مجبور بود بعد از مدرسه کار کند و در خیابان دستمال و آدامس بفروشد. گاهی بعضی از مردم با سینا بداخلاقی می‌کردند. سینا دوست داشت اگر کسی نمی‌خواهد از او خرید کند حداقل با او مهربان باشد. یک روز مادر بزرگ مهربانی از کنار سینا رد شد. مادر بزرگ 2 عدد مداد سیاه برای نوه‌اش خریده بود. سینا گفت: «دستمال دارم نمی‌خواین؟» مادربزرگ جواب داد: «ممنون عزیزم». سینا گفت: «خواهش می‌کنم». مادر بزرگ نگاهی به سینا کرد و گفت: «چه پسر باادبی، می‌دونم تو کار می‌کنی تا برای خونواده‌ات پول دربیاری، حالا که خرید ندارم عوضش دوست دارم به عنوان هدیه یک مداد سیاه بهت بدم، موافقی؟» سینا گفت: «من دستمال می‌فروشم و از مردم همین‌طوری چیزی نمی‌گیرم، اما چون شما مهربون هستین مداد رو قبول می‌کنم». سینا مداد مشکی را از مادربزرگ گرفت و چند ساعت بعد به خانه رفت و شروع کرد به نقاشی کشیدن با مداد سیاه. قبل از خواب توی فکر بود که ای کاش یک بسته مدادرنگی داشت تا نقاشی‌هایش خوشگل‌تر شود. سینا به خواب رفت. در خواب دید که مدادش کوچک شده. مداد کوچک را به حیاط برد و داخل باغچه گذاشت. باد رویای سینا را که داشتن مداد رنگی بود به آسمان برد. ابر روی مداد سیاه بارید. یک درخت مداد از دل باغچه بیرون زد. بعد از باران، رنگین کمان پایین آمد و کنار درخت قرار گرفت. مدادهای درخت رنگی شدند مثل رنگ‌های رنگین کمان. حالا کلی مداد رنگی توی حیاط خانه سینا بود که می‌توانست با آن‌ها نقاشی‌های قشنگ بکشد. سینا از خواب بیدار شد و به باغچه نگاه کرد. خبری از درخت مدادهای رنگی نبود. سینا باید سرکار می‌رفت و امیدوار بود دستمال بیشتری بفروشد تا بتواند برای خودش مداد رنگی بخرد؛ یا اگر مردم چیزی از او نمی‌خرند مثل خانم بزرگ با او مهربان باشند.
    بستن

    باد مغرور

    یک روز باد، بادی به غبغبش انداخت و هاهاها خندید. بعد خودش را گرد کرد و های و هوی کنان به‌طرف مزرعه رفت. چشمش به مترسک افتاد و فوتش کرد. کلاه مترسک به زمین افتاد. باد دوباره هاهاها خندید. مترسک دست‌هایش را دور بدن لاغرش حلقه کرد و گفت: «چرا کلاهم رو انداختی؟» باد هوهوکنان دور مترسک چرخید. هی چرخید. آن‌قدر که مترسک سرش گیج رفت و با کله به زمین افتاد. باد خنده‌ای کرد و از آن جا دور شد. رفت تا رسید به یک شهر. به پشت‌بام‌ها نگاه کرد. مردم لباس‌هایشان را شسته و روی بند‌رخت‌ها آویزان کرده بودند. زیر لباس‌ها رفت و فوتشان کرد. لباس‌ها در هوا چرخیدند و روی زمین افتادند. باد خندید و به‌طرف درختان رفت. شاخه‌های نازک درخت‌ها را شکست و شهر را به هم ریخت. باد مغرور های و هوی کنان از شهر خارج شد، سر راهش بوته‌های خار را از جا کَند. خارهای بوته به تن باد فرورفتند. باد دردش آمد. هر چقدر دور خودش چرخید نتوانست خارها را از بدنش بیرون بیاورد. فکر کرد حالا چه کار کند و از چه کسی کمک بگیرد. ناگهان فکری به ذهنش رسید. به‌طرف مزرعه رفت. مترسک روی زمین افتاده بود. باد او را از زمین بلند کرد و سر جایش گذاشت. بعد کلاهش را فوت کرد. مترسک کلاهش را روی هوا گرفت و سرش گذاشت. باد ناله کرد و خارهایش را به مترسک نشان داد. مترسک دلش سوخت. بعد هم با دست‌های لاغرش خارهای بدن باد را یکی‌یکی بیرون آورد.
    بستن

    نصیحت‌های گنجشک

      گنجشک توی دست مرد اسیر بود. ناگهان فکری به ذهنش رسید. به مرد گفت: «اگر مرا آزاد کنی سه پند به تو می‌دهم». مرد به فکر فرو رفت. گنجشک گفت: «پند اول را توی دستت می‌دهم. پند دوم را لب دیوار و پند سوم را روی درخت» مرد گفت: «پند اولت را بگو» گنجشک گفت: «هیچ‌وقت برای چیزی که از دست دادی ناراحت نشو.» مرد گفت: «پند خوبی بود.» گنجشک پرید و لب دیوار نشست و گفت: «هیچ‌وقت حرف محال را باور نکن.» مرد گفت: «این هم پند خوبی بود.» گنجشک پرید و روی شاخه درخت نشست و گفت: «حالا که آزاد شدم بدان که در شکم من یک گوهر چهل مثقالی طلا بود که از دست دادی». مرد دو دستی روی سرش زد و گفت: «ای وای چه گنجی را از دست دادم». گنجشک گفت: «مگر به تو نگفته بودم برای چیزی که از دست دادی ناراحت نشو، پس چرا افسوس می‌خوری؟! مگر به تو نگفته بودم که هیچ‌وقت حرف محال و غیرممکن را باور نکن. مگر من چند مثقال هستم که چهل مثقال طلا در شکم داشته باشم؟» مرد گفت: «حق با توست. لطفاً پند سوم را بگو». گنجشک گفت: «تو به دو پند قبلی عمل نکردی. کسی را باید نصیحت کرد که به آن نصیحت عمل کند». بعد هم پرید و رفت. دوستان خوبم این داستان در کتاب «مثنوی» مولوی به صورت شعر آمده است و ما آن را به زبان ساده، برای شما بازنویسی کردیم
    بستن

    ضرب‌المثل‌های هزار ساله

    بچه‌ها حتما تا به حال اسم فردوسی و کتاب مشهور او یعنی شاهنامه را شنیده‌اید. شاهنامه نزدیک به هزار سال پیش سروده شده است. شاید با خودتان فکر کنید که پس از گذشت هزار سال آن قدر زبان فارسی عوض شده که امکان ندارد وقتی شاهنامه را می‌خوانیم چیزی متوجه بشویم. خب راستش را بخواهید درست است که زبان فارسی در این مدت تغییرات زیادی داشته اما جالب این جاست که مثلا تعدادی از ضرب‌المثل‌هایی که هزار سال پیش فردوسی در شاهنامه از آن ها استفاده کرده، این روزها توسط ما هم استفاده می‌شود. برای آشنایی با تعدادی از این ضرب‌المثل‌ها، مدادی بردارید و دست به کار شوید. در سمت راست بیت‌هایی از شاهنامه را می‌بینید و در سمت چپ، تعدادی ضرب‌المثل. هر شعر را به ضرب‌المثل خودش وصل کنید. حواستان باشد که یک ضرب‌المثل اضافه است. ز[1] گفت سیاوش بخندید شاه نه آگاه بُد[2] ز آب در زیر کاه ز باد آمده بازگردد به دم یکی داد[3] خواندنش و دیگر ستم سخن رفت‌شان یک به یک هم‌زبان  که از ماست بر ما بد آسمان که دشمن که دانا بود، به[4] ز دوست اَبا[5] دشمن و دوست، دانش نکوست سخن هر چه گفتم، همه خیره شد که آب روان از بُنه[6] تیره شد آب از سرچشمه گل‌آلود است دشمن دانا به از نادان دوست نابرده رنج گنج میسر نمی‌شود از ماست که بر ماست باد آورده را باد می‌برد آب زیر کاه [1] ز: کوتاه شده «از» [2] بُد: کوتاه شده «بود» [3] داد: متضاد ستم، به معنی عدل [4] به: کوتاه شده «بهتر» [5]  اَبا: به معنی «با» [6] بُنه: اصل، ریشه
    بستن

    رصدخانه پرماجرا

      خواجه نصیرالدین طوسی دانشمند بزرگی بود که قرن‌ها قبل زندگی می‌کرد و در ریاضی، نجوم، معماری و خیلی چیزهای دیگر دانش و مهارت زیادی داشت. جایگاه او در علم به قدری بالاست که به یاد او یک روز در تقویم به نام روز مهندس نامگذاری شده است. در ادامه داستانی درباره این شخصیت بزرگ و ماجرای تاسیس رصدخانه‌اش در مراغه می‌خوانیم: خواجه نصیرالدین می‌خواست رصدخانه‌ای برای بررسی وضعیت حرکت ستاره‌ها تاسیس کند برای همین از هلاکوخان مغول که در آن زمان بر ایران حکمرانی می‌کرد کمک خواست. هلاکوخان به او گفت: «چرا باید این همه پول صرف رصدخانه کنیم. مگر پیشگویی‌های نجومی به چه دردی می‌خورد که بخواهیم از وقوع آن‌ها پیشگیری کنیم؟» خواجه نصیر گفت: «اگر اجازه فرمایید من نشان خواهم داد که پیشگویی حوادث طبیعی چگونه می‌تواند مفید باشد.» چند روزی گذشت و شبی مهمانی بزرگی در منزل هلاکوخان با حضور بزرگان شهر برگزار شد. خواجه نصیرالدین با اجازه از هلاکوخان به غلامش گفت تشت بزرگی را به صورت مخفیانه به پشت‌بام ببرد تا در فرصت مناسبی به حیاط پرت کند. مهمانی پرشوری برگزار شد و همه سرگرم صحبت بودند که غلام به دستور خواجه تشت را از پشت‌بام به حیاط انداخت و صدای وحشتناکی پیچید. صدای به قدری وحشتناک بود که افراد هلاکوخان ناغافل شمشیر کشیدند. عده ای از اشراف شهر هم بدون آن‌که بدانند ماجرا از چه قرار است فرار کردند. اما هلاکوخان می‌دانست صدای مهیب کار خواجه نصیرالدین بوده است. خواجه به بزرگانی که ترسیده بودند و نظامیانی که شمشیر کشیده بودند اشاره کرد و گفت: «همان‌طور که دیدید فقط من و شما از این صدای مهیب نترسیدیم چون می‌دانستیم صدای چیست و منتظرش بودیم؛ اما کسانی که از این اتفاق خبری نداشتند بسیار ترسیدند. پس اگر در علم نجوم پیشرفت کنیم می‌توانیم حوادث طبیعی را پیش‌بینی کنیم و از ترس مردم و تلفات جلوگیری کنیم.» هلاکوخان توسط خواجه نصیر پی به اهمیت نجوم برد و فرمان تاسیس رصدخانه مراغه را صادر کرد. رصدخانه‌ای که با تلاش خواجه نصیر به بزرگ ترین مرکز تحقیقاتی ریاضی و نجوم زمان خودش تبدیل شد. راستی می‌دانستید غیر از خواجه نصیرالدین ما دانشمندان ایرانی دیگری داشتیم که در دنیای نجوم مشهور و موفق بودند؟ نگین علیرضازاده
    بستن

    جریمه‌ای برای ترافیک

    من همیشه فکر می‌کردم شوهر خاله‌زری خیلی زرنگ بود که هیچ‌وقت تو صف ماشین‌ها در خیابان گیر نمی‌کرد. او همیشه از جاده خاکی رد می‌شد و صف را به هم می‌زد. تا این که یک روز پلیس جریمه‌اش کرد. بابام آن روز خوشحال شد، چون من دیگر بهش نمی‌گفتم «بابا تو هم مثل عمو امیر باش!» بابا و مامان به صف ماشین‌ها می‌گویند «ترافیک». مامانم می‌گوید: «ترافیک این شهر مثل گره کوره». گره کور همان گره‌ای است که اولین بار به بند کفشم زدم و این‌قدر کشیدمش که بابا مجبور شد با قیچی پاره‌اش کند! آدم‌ها تو ترافیک کارهای عجیبی انجام می‌دهند. همین عموامیر یک روز برای این که تو ترافیک نماند و از مسیر اتوبوس‌ها برود به پلیس گفت خاله زری دارد زایمان می‌کند و باید زودتر به بیمارستان برساندش. اما پریسا دختر خاله‌ام از این که شنید مادرش باردار است خیلی ناراحت شد و داد زد: «چرا بهم نگفتین مامان یه بچه تو شکمش داره؟ من که گفتم دوست ندارم عروسکام رو با هیچ بچه‌ای تقسیم کنم!» و می‌خواست از ماشین پیاده بشود که عموامیر بهش گفت با آقای پلیس شوخی کرده است. پلیس عمو امیر را جریمه کرد. من فکر می‌کردم جریمه‌کردن یعنی مثل نوشتن غلط‌های دیکته است تا دیگر آن‌ها را اشتباه ننویسیم و عمو امیر باید چند صفحه بنویسد: «من دیگر به پلیس حرف الکی نخواهم گفت». اما بابا گفت جریمه یعنی این که عمو امیر مجبور است همه عیدی‌هایش را بدهد

    شعر

    جذاب‌ترین‌ها